شمع محبت
شوریده کرد شیوهی آن نازنین مرا
عشقش خلاص داد ز دنیا و دین مرا
غم همنشین من شد و من همنشین غم
تا خود چها رسد ز چنین همنشین مرا
زینسان که آتش دل من شعله میزند
تا کی بسوزد این نفس آتشین مرا
ای دوستان نمیدهد آن زلف بیقرار
تا یکزمان قرار بود بر زمین مرا
از دور دیدمش خردم گفت دور از او
دیوانه میکند خرد دوربین مرا
گر سایه بر سرم فکند زلف او دمی
خورشید بنده گردد و مه خوشهچین مرا
تا چون عبید بر سر کویش مجاورم
هیچ التفات نیست به خلد برین مرا
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 21:57 توسط شوريده |
خانه
آرشیو وبلاگ
عناوین نوشته ها
نوشتههای پیشین
اردیبهشت ۱۳۹۲
فروردین ۱۳۹۲
اسفند ۱۳۹۱
آرشیو موضوعی
شعر كهن
شعر نو
اخلاق
شعر آئيني
پیوندها
روزهاي انتظار
عشق من بي نهايتي است مطلق
مسافر
313
بيوگرافي
BLOGFA.COM