


دلم در عاشقي آواره شد آواره تر بادا
تنم از بي دلي بيچاره شد بيچاره تر بادا
به تاراج عزيزان زلف تو عياريي دارد
به خونريز غريبان چشم تو عياره تر بادا
رخت تازه است و بهر مردن خود تازه تر خواهم
دلت خاره ست و بهر كشتن من خاره تر بادا
گر اي زاهد دعاي خير ميگويي مرا اين گو
كه آن آواره از كوي بتان آواره تر بادا
امير خسرو دهلوي
خون تو در متن خدا جاري ست
يا ذبيح الله
تو اسماعيل گزيده خدايي
و رؤياي به حقيقت پيوسته ابراهيم
كربلا ميقات توست
محرم ميعاد عشق
و تو نخستين كس
كه ايام حج را
به چهل روز كشاندي
وَ اَتمَمناها بِعَشر
آه،
در حسرت فهم اين نكته خواهم سوخت
كه حج نيمه تمام را
در استلام حجر وانهي
و در كربلا
با بوسه بر خنجر،تمام كردي
مرگ تو،
مبدأ تاريخ عشق
آغاز رنگ سرخ
معيار زندگيست
علي موسوي گرمارودي


گرد خاكستر حلاج و دنمايند دعاي ماني
شعله آتش كركوي و سرود زرتشت
پورياي ولي و آن شاعر رزم و خوارزم
مينمايند درين آينه رخسار مرا
***
تا كجا مي برد اين نقش به ديوار مرا؟
تا درودي به سمرقند چو قند
و به رود سخن رودكي آن دم كه سرود:
« كس فرستاد به سر اندر عيار مرا»
محمدرضا شفيعي كدكني
دشتهايي چه فراخ!
كوههايي چه بلند!
در گلستانه چه بوي علفي مي آمد!
من در اين آبادي، پي چيزي مي گشتم:
پي خوابي شايد،
پي نوري،ريگي،لبخندي.
پشت تبريزيها
غفلت پاكي بود، كه صدايم مي زد
پاي ني زاري ماندم،باد مي آمد،گوش دادم:
چه كسي با من،حرف ميزد
سوسماري لغزيد
راه افتادم
يونجه زاري سر راه
بعد جاليز خيار، بوته هاي گل رنگ
و فراموشي خاك


با توام!
اي لنگر تسكين!
اي تكانهاي دل!
اي آرامش ساحل!
............
با توام
اي غم!
غم مبهم!
اي نمي دانم!
هر چه هستي باش!
اي كاش.....
نه جز اينم آرزويي نيست
هر چه هستي باش،اما باش!
قيصر امين پور
سارا نوشت : نان ، به خدا سفره نان نداشت
روحش براي خوردن اين غصه جان نداشت
فردا كلاس درس و معلم، و امتحان
سارا گرسنه........حوصله امتحان نداشت
سارا نوشت نان و نيامد پدر ز راه
اين غنچه پس چرا خبر از باغبان نداشت
دنيا سياه،پيش نگاه يتيم او
سهمي ز فصل خنده ي رنگين كمان نداشت
رضا اسماعيلي

بادی وزید و خنده ی دریا تمام شد
احساس خوب جنگل و صحرا تمام شد
خورشید او غروب خودش را بغل گرفت
یخ بست قلب عالم و گرما تمام شد
آئینه ای شکست و غمی انعکاس کرد
آئین مهربانی دنیا تمام شد
تنها بهانه بود برای وجود او
راهی شد و بهانه ی زهرا تمام شد
***
این کار، کار کیست؟! چه بد می زند به در
باور نکردنیست ، لگد می زند به در؟!
مشعل گرفته است که آتش به پا کند
یا با طناب دست شما را جدا کند
شاید تو بی علی شوی و او بدون تو...
از پشت در صدا بزنی یا علی نرو!
یعنی که قطره قطره بریزی به کوچه ها
نامش نیفتد از دهنت تا به انتها
یعنی بجنگ! وقت تماشا نمانده است
یعنی به او نشان بده تنها نمانده است
***
اینجا کجاست؟! چادر خاکی! چه می کنی؟!
تنها ترین نشانه ی پاکی چه می کنی؟!
حسن اسحاقي

گمان کنم دگر این دردها دوا نشوند
و کودکان تو با شادی آشنا نشوند
اگر قرار به رفتن شده دعایی کن
که نیمه های شب از بین خواب پا نشوند
شنیده ام که به مژگان تو گره خورده
تلاش میکنی و پلکهات وا نشوند
زمان آه کشیدن کمی مواظب باش
که شیشه های ترک خورده جابجا نشوند
صدای آینه ی خُرد ، سینه ات دارد
ولی دعای من این است بیصدا نشوند
به جای من به مغیره همه سلام کنند
همان که دید که شهری حریف ما نشوند
شکست دست تو را و غرور حیدر را
چنان شکست که این زخمها دوا نشوند
دعا نما که پس از دود و آتش و سیلی
پس از شکستن تو سهم کربلا نشوند
حسن لطفي

بانوی خوب من! چه خبر؟ از خودت بگو
از زخمهای کهنهتر از چادر سیات
که خاکی است و بوسه شلاق میخورد
از آتشی که شعله زد از گوشه ردات...
مولا کجاست؟ زخم دلش را چه میکند
آن شیر زخم خورده صحرای عادیات؟
از من سلام و عرض ارادات و بندگی
حتما ببر به خدمت چشمان مرتضات...
ما را ملال نیست به جز دوری شما
خوبند بچههام... به قربان بچههات...
جانم فدای زخم تو ای کاش پشت در،
زیر فشار خرد کننده، خودم به جات-
بودم که تازیانه و سیلی به من خورد،
تا از کبود فاجعه میدادمت نجات
این نامه محتوی کمی خاک تربت است
مال زمین زخمی غم، مال کربلات
گفتم برایتان بفرستم که تا مگر
مرهم شود برای همان زخم شانههات...
ايوب پرند آور

مزار تو بی مرز و بی انتهاست
تو پاکی و این خاک جای تو نیست
به تشییع زخم تو آمد بهار
که جز سبز، رخت عزای تو نیست
کسی کز پی اهل مرهم رود
دگر شیعه ی زخم های تو نیست
به آن زخم های مقدس قسم
که جز زخم، مرهم برای تو نیست
قيصر امين پور

آه ...در میزدند آه..آه..آه..
چهل نفر میزدند آه..آه..آه..
از خدا بیخبرهای کوچه
بی خبر میزدند آه...آه..آه..
دست و پا میزد و بچه ها هم
بال پر میزدند آه..آه..آه..
تازیانه به پهلو ...به بازو ...
..شانه ...سر... میزدند آه..آه..آه..
حرمتی را شکستند با پا
آه...در میزدند آه..آه..آه..
قاصدك ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از كجا وز كه خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما ،اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا كه بود چشمی و گوشی با كس
برو آنجا كه تو را منتظرند
قاصدك
در دل من همه كورند و كرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
كه دروغی تو ، دروغ
كه فریبی تو. ، فریب
قاصدك 1 هان ، ولی ... آخر ... ای وای
راستی آیا رفتی با باد ؟
با توام ، آی! كجا رفتی ؟ آی
مهدي اخوان ثالث



محمدتقي بهار

فخرالدين عراقي
عبيد زاكاني

عطار نيشابوري

خوش به حال دل من مثل تو آقا دارد
بر سرش سایه ی آرامش طوبا دارد
با شما آبرویی قدر دو دنیا دارد
پای این عشق اگر جان بدهم جا دارد
آدم تو شده ام با تو سر افراز شدم
یعنی از موهبت داغ تو آغاز شدم
چه کسی گفت پریشان نشدن خوب تر است
مدیون لب جانان نشدن خوب تر است
دم به دم گریه ی باران نشدن خوب تر است
ظرف یک ثانیه توفان نشدن خوب تر است
هر کسی گفته غم نام ترا نشنیده
حرفی از سلسله احکام ترا نشنیده
قبل از اینکه برسی اشک همه در آمد
یعنی از معجزه ات کوثر دیگر آمد
عليرضا لك
شعر وارد شده از باب جواد است امروز
مجيد تال
باید که تر شود ز لب من شراب خشک
باید رسد به شبنم من آفتاب خشک
دل رنجه شد ز زهد دوات و کتاب خشک
از عاشقان سلام تر از تو جواب خشک
از ما مکن دریغ لب آب دار را
***
شد پایمال خال و خطت آبروی چشم
از باده شد تهی و پر از خون سبوی چشم
شد صرف نحوه ی نگهت گفت و گوی چشم
گفتی بسوز در غم من ، ای به روی چشم
تا می درم لباس بپا کن شرار را
***
با خود مگو که گیسوی مستانه ریخته
بخت سیاه ماست بر آن شانه ریخته
خون دل است آنچه به پیمانه ریخته
از بس که در طواف تو پروانه ریخته
یاران گذاشتند ، همه کسب و کار را
محمد سهرابي
مِنّتِ زلف تو دارم که گرفتارم کرد
گوهر مهر تو اینگونه خریدارم کرد
کافری بیش نبودم عَلَوی ام کردی
نفس عشق شما بود که بیدارم کرد
کار و بار ِدلم از مِهر شما سکه شده
عاقبت عشق ، مرا شُهره ی بازارم کرد
تا قیامت به خدا گردن من حق دارد
آن کسی را که سر کوی تو بیمارم کرد
سایه ی لطف خودت را ز سرم کم نکنی
برکت سایه ی تو لایق دربارم کرد
علي اكبر لطيفيان


تو لایق صفات خدایی بدون شک
از این صفات هر چه که داری حلال تو
تو اشرف تمامی خلق دو عالمی
ای بهترین خلیفه حق خوش به حال تو
آن قدر شأن و مرتبه ات افضل است که
زهرا، علی، حسن وَ حسین اند آل تو
حالا که مهر و عشق تو گشته ست مال من
جان و دل و تمامی هستیم مال تو
با "اسهد" اذان فصیح بلال تو
مهدي نظري
تو نیز خواهان منی ، می دانمت ، می دانمت
گفتی اگر دانی مرا ایی و بستانی مرا
ای هیچکاه نکجا ! گو کی ، کجا بستانمت
آواز خاموشی ، از آن در پرده ی گوشی نهان
بی منت گوش و دهان در جان جان می خوانمت
منشین خمش ای جانخوش این سکنی ها را بکش
گر تن به آتش می دهی چون شعله می رقصانمت
ای خنده ی نیلوفری در گریه ام می آوری
بر گریه می خندی و من در گریه می خندانمت
هوشنگ ابتهاج
