دشتهايي چه فراخ!

كوههايي چه بلند!

در  گلستانه چه بوي علفي مي آمد!

من در اين آبادي، پي چيزي مي گشتم:

پي خوابي شايد،

پي نوري،ريگي،لبخندي.

پشت تبريزيها

غفلت پاكي بود، كه صدايم مي زد

پاي ني زاري ماندم،باد مي آمد،گوش دادم:

چه كسي با من،حرف ميزد

سوسماري لغزيد

راه افتادم

يونجه زاري سر راه

بعد جاليز خيار، بوته هاي گل رنگ

و فراموشي خاك