دشتهايي چه فراخ!
كوههايي چه بلند!
در گلستانه چه بوي علفي مي آمد!
من در اين آبادي، پي چيزي مي گشتم:
پي خوابي شايد،
پي نوري،ريگي،لبخندي.
پشت تبريزيها
غفلت پاكي بود، كه صدايم مي زد
پاي ني زاري ماندم،باد مي آمد،گوش دادم:
چه كسي با من،حرف ميزد
سوسماري لغزيد
راه افتادم
يونجه زاري سر راه
بعد جاليز خيار، بوته هاي گل رنگ
و فراموشي خاك

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 22:8 توسط شوريده
|