بانوی خوب من! چه خبر؟ از خودت بگو
از زخم‌های کهنه‌تر از چادر سیات

که خاکی است و بوسه شلاق می‌خورد
از آتشی که شعله زد از گوشه ردات...

مولا کجاست؟ زخم دلش را چه می‌کند
آن شیر زخم خورده صحرای عادیات؟

از من سلام و عرض ارادات و بندگی
حتما ببر به خدمت چشمان مرتضات...

ما را ملال نیست به جز دوری شما
خوبند بچه‌هام... به قربان بچه‌هات...

جانم فدای زخم تو ای کاش پشت در،
زیر فشار خرد کننده، خودم به جات-

بودم که تازیانه و سیلی به من خورد،
تا از کبود فاجعه می‌دادمت نجات

این نامه محتوی کمی خاک تربت است
مال زمین زخمی غم، مال کربلات

گفتم برایتان بفرستم که تا مگر
مرهم شود برای همان زخم شانه‌هات...

ايوب پرند آور