شمع محبت
ای مرا یک بارگی از خویشتن کرده جدا
گر بدآن شادی که دور از تو بمیرم مرحبا
دل ز غم رنجور و تو فارغ ازو وز حال ما
بازپرس آخر که: چون شد حال آن بیمار ما؟
شب خیالت گفت با جانم که: چون شد حال دل؟
نعره زد جانم که: ای مسکین، بقا بادا تو را
دوستان را زار کشتی ز آرزوی روی خود
در طریق دوستی آخر کجا باشد روا؟
بود دل را با تو آخر آشنایی پیش ازین
این کند هرگز؟ که کرد این آشنا با آشنا؟
هم چنان در خاک و خون غلتانش باید جان سپرد
خستهای کامید دارد از نکورویان وفا
فخرالدين عراقي
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 22:48 توسط شوريده |
خانه
آرشیو وبلاگ
عناوین نوشته ها
نوشتههای پیشین
اردیبهشت ۱۳۹۲
فروردین ۱۳۹۲
اسفند ۱۳۹۱
آرشیو موضوعی
شعر كهن
شعر نو
اخلاق
شعر آئيني
پیوندها
روزهاي انتظار
عشق من بي نهايتي است مطلق
مسافر
313
بيوگرافي
BLOGFA.COM